روزی والی شهر بغداد سوار بر اسب ، در میان سربازان و نوکرانش از میان شهر می گذشت . در همین هنگام بهلول را روبه روی خودش دید . او می دانست که بهلول مسخره اش خواهد کرد . پس تصمیم گرفت پیشدستی کند و اسبش را نگه داشت و با لبخندی گفت : سلام بهلول عزیز ! خیلی دلم می خواهد شیطان را ببینم !

بهلول بی درنگ به او گفت : یک آیینه بردار وبه آن نگاه کن ! شیطان را خواهی دید !