یکی بود ،یکی نبود . یک دستکش بود که اسمش « سرمایی » بود . یک شب ،سرمایی خوابش نمی برد . حوصله اش سر رفته بود . بلند شد و به آشپز خانه رفت تا چایی دم کند . خانم قوری تا او را دید ، گفت : «وای تو چقدر سردی ! زود از آشپز خانه برو بیرون!.»

سرمایی ناراحت شد . از آشپز خانه بیرون رفت . بعد هم به اتاق آمد و کنار بخاری نشست . اما بخاری هم سرش داد زد که :« برو کنار ! تو خیلی سردی ! »

سرمایی با ناراحتی از اتاق بیرون رفت . بعد هم از خانه بیرون رفت رفت و رفت تا رسید به یک آدم برفی .

آدم برفی از سرما می لرزید . تا دستکش را دید ، خوش حال شد و گفت :« تو چه قدر گرمی !بیا پیش من .»

دستکش خوش حال شد . رفت پیش آدم برفی و شد دست های او . همان جا ماند و دیگر هیچ جا نرفت .