روزی هارون الرشید در میان درباریان و سردارانش از کوچه های بغداد می گذشت .

سر یکی از کوچه ها بهلول را دید و به خیال خودش خواست او را مسخره کند .

این بود که خنده کنان از او پرسید : چرا پیاده می روی بهلول ؟ پس الاغت کجاست ؟!

بهلول پاسخ داد : الاغم چند روز پیش عمرش را به شما داد .